"واریان، زادگاهم" آب رفت و خاطره ماند

"واریان، زادگاهم"
آب رفت و خاطره ماند
شناسه خبـر : ۱۱۸۷۵۳ جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴ - ۱۸:۵۳

این کوه و کوهسار و این پهنه‌ی خاموش آب، سد کرج است. و آنچه در پس‌زمینه می‌بینید، زادگاهم؛ روستای واریان. حدود شصت سال پیش، من در گهواره بودم؛ زمانی که گهواره‌نشینان پایتخت تشنه بودند و محتاج جرعه‌ای آب. زادگاهم خود را فدا کرد تا تهران سیراب و نورانی بماند.

خشکسالی ـ و البته آنچه «عدم مدیریت صحیح منابع آبی» نامیده می‌شود ـ امروز چنین تصویری را پیش چشم ما گذاشته است.

وقتی واریان به زیر آب رفت، روستاییان کوچ کردند؛ برخی به کرج و عده‌ای دیگر ـ که پدر و مادر من نیز در شمارشان بودند و دل‌کندن از کوهستان برایشان آسان نبود ـ به بالادست رفتند و در سکونتگاه جدیدی که باز هم «واریان» نام گرفت، ماندگار شدند.

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت

که اول نظر، با دیدن او، دیده‌ور شدم.

کودکی و نوجوانی‌ام اینجا گذشت.

اینجا رشد کردیم، شنا کردیم، ماهی گرفتیم، از درخت‌ها بالا رفتیم؛ همان‌گونه که از کوه‌ها.

اینجا قایق راندیم و از این سو به آن سو رفتیم؛ از «سو باغک» تا «دره جوزدار».

اینجا به مدرسه رفتیم و درس خواندیم و دل‌خوش بودیم به امتحانات پایان سال که چند روزی ما را به کرج می‌کشاند؛ هرچند همان چند روز هم دوری از روستا برایمان ملال‌آور بود و شوق بازگشت داشتیم.

اکنون اما، سطح آبی که روزگاری با شنا و قایق می‌شکافتیم، کم‌عمق و مات است.

انعکاس آسمان در آن، چون آینه‌ای ترک‌خورده، یادگاری نیمه‌جان از گذشته را نشان می‌دهد.

گاه موج‌های کوچک و بی‌رمق، پژواک خنده‌ها و بازی‌های کودکی‌مان را به یاد می‌آورند؛ و همین سکوت، تلخ و شیرین در هم می‌آمیزد.

نسیمی سرد می‌وزد و با هر دم و بازدم، خاطره‌ای جان می‌گیرد:

آن روزها که رودخانه‌ها پرآب بودند و دریاچه لبریز، زندگی ساده و لطیف بود.

نه نگران فردا بودیم و نه درگیر آینده.

آب بود و شنا و ماهیگیری و قایق‌سواری؛

رود بود و چشمه و باغ و درخت و آلاله.

باد، صدایمان را در کوه می‌پیچاند.

اکنون دوستان کودکی‌ام کنارم ایستاده‌اند.

ما ـ و چهل‌وسه نفر دیگر ـ همگی شصت‌وهفت‌ساله‌ایم.

هر یک در سکوت خود، گذشته را مرور می‌کنیم.

هیجان و ترس آن روزها، امروز به تجربه و تأمل بدل شده است.

به آب کم‌جان نگاه می‌کنیم، به زمین‌های خشک‌شده، و می‌بینیم زمان چگونه همه‌چیز را دگرگون کرده:

بازی‌ها، قایق‌ها، ماهی‌ها، خاطره‌ها… و خودِ ما را.

هر موج کوچک و هر انعکاس نور، خاطره‌ای را زنده می‌کند:

بارانی که زمین را خیس می‌کرد،

صدای آبی که از دل خاک و شکاف سنگ‌ها می‌جوشید،

دست‌هایی که برای گرفتن ماهی در آب فرو می‌رفت،

و دوستانی که کنار هم، جهان را کشف می‌کردیم.

امروز اما، همین آب‌ها نشانه‌ای از خشکسالی و گذر زمان‌اند.

آینده مبهم است؛ نمی‌دانیم چه بر سر رودخانه‌ها، سدها و طبیعت‌مان خواهد آمد.

با این همه، این اندوه بیش از هر چیز، یادآور پیوند عمیق ما با طبیعت است؛

انس و الفتی که با خاک و آب و باد و باران داشتیم.

قایق‌ها دیگر شناور نیستند، ماهی‌ها کمترند،

و خنده‌ها تنها در ذهن و دل ما زنده مانده‌اند.

اما همین خاطره‌ها، چراغی‌اند در تاریکی آینده؛

یادآور این‌که زندگی با خاطره و تجربه معنا می‌یابد،

حتی وقتی آب‌ها فروکش کرده‌اند،

حتی وقتی کودکی به گذشته پیوسته است.

شاید همین اندوه و یاد، انگیزه‌ای باشد برای توجه بیشتر به محیط زیست؛

برای احترام به طبیعت،

برای مراقبت از آبی که مانده

و پاسداشت پیوند انسان، زمین و زندگی.

شاید روزی دوباره قایق‌ها به حرکت درآیند،

ماهی‌ها بازی کنند

و خنده‌ها باز پژواک یابند.

اما امروز،

ایستاده‌ایم؛

با خاطره‌هایمان،

با دوستانمان،

با سکوت و سرما،

و با امیدی که در نوستالژی و تجربه‌های گذشته زنده مانده است.

به پیج اینستاگرامی «شهروندالبرز» بپیوندید
instagram.com/shahrvand.alborz